سلام
من تصميم دارم كه از اين به بعد آدم خوبي باشم ، دست از گناهان بشويم ، قلب خود را يكسره تسليم خدا كنم، از دنيا و مافيها چشم بپوشم . تنها ، آري تنها لذت خويش را در آب ديده قرار دهم .
من روزگار كودكي خود را در بزرگواري و شرف و زهد و تقوي سپري كرده ام . من آدم خوبي بوده ام ، بايد تصميم بگيرم كه من بعد نيز خود را عوض كنم .
حوادث روزگار آدمي پخته مي كند و حتي گناهان مانند آتشي آدمي را مي سوزاند.
اوايل تابستان ۱۹۵۹
بر گرفته از( كتاب خدا بود و ديگر هيچ نبود)
شهيد چمران
سلام
وقتي در خون خود غلتيدي چقدر خشنود بودي !
انگار منتظر چنين روزي بودي !
سرمست از اينكه بالاخره شربت شهادت را نوشيدي ، چشمانت را بستي .مطمئن و راضي پرواز كردي رو به آسمان .
تو را هنوز نمي شناسم .فقط روايت فتح را ديده ام و گاهي هم نوشته هايت را خوانده ام .
به جنوب كه سفر كردم ، فكه نرفتم . يعني شهيدان ما را لايق زيارت آنجا ندانستند و من نتوانستم محل شهادتت را زيارت كنم.
اما نمي دانم چگونه بود كه در جاي جاي دو كوهه حضورت را احساس مي كردم .شايد به خاطر ان تابلوهاي عكس كه در كنارشان نوشته هاي زيباي تو بود اين احساس به من دست داده بود يا به خاطر كتاب دو كوهه كه دو بار در طول سفر آن را خواندم .
مي بيني ! تو در هنگام سال تحويل در دو كوهه بودي و من نيز .
تو يكسال بعد از جنگ و من چهارده سال بعد .
تو چه زيبا از دو كوهه نوشته بودي .از اين سرزمين كه زينت يافته است به آدمهايي كه در آن زيسته اند .و من در يافتم كه تو راست مي گويي .من تازه فهميدم آنجا كجاست ؟!
به قول تو :
دو كوهه تو يك پادگان نيستي ، تو قطعه اي از خاك كربلايي .چرا كه ياران عاشورايي سيد الشهدا را به قافله او رسانده اي ، دو كوهه ! بعضي ما را سرزنش مي كنند كه چرا دم از كربلا مي زنيد و از عاشورا . آنها نمي دانند كه براي ما كربلا بيش از آنكه يك شهر باشد يك افق است ، يك منظر معنوي است كه آن را به تعداد شهدايمان فتح كرده ايم .نه يك بار .نه دو بار .به تعداد شهدايمان .
بالاخره تو هم راوي فتح بودي و فتح كردي كربلا را .
و اميدوارم روزي فكه را نيز ببينم .
بقولي :
فكه همان دل است .اشك و صعود و عرو ج است .فكه آسمان است .زمين است .
فريادي است به عظمت تاريخ و سكوتي است به بلنداي فرياد .سكوي پروازي در منطقه عملياتي دل است .
بر سيد و سالار شهيدان صلوات .
يا حق .
سلام
توي زمين آسموني سال را تحويل كردم.اولين بار بود پا به اين سر زمين مي گذاشتم و الحق كه خوب ازم پذيرايي شد.قطعه اي از بهشت بود.آسمون نزديك و پيدا.ماه مي تابيد..خدا هم بود.امام زمان هم بود.آره ما صداش مي زديم .مگر نگفته بود من توي بيابونها هستم .پيش شهدا .پيش امام حسين (ع).به خدا كه همشون بودند.نمي دونم ما اونها رو دعوت كرديم يا اونها ما رو . ما اونها رو صدا مي زديم يا اونها داشتند ما رو مي خوندند.لحظه استجابت دعا . پيش عزيزترين آدمهاي روي زمين .حال عجيبي بود . تا حالا اين طور زار نزده بودم .چرا .آره يه بار ديگه هم اين طوري شده بودم .موقع زيارت قبر شهيد كربلا.پس اينجا كربلا بود
روي گونه ها اشگ گرم جاري بود و توي قلبم نفس همون آدمهاي عزيز رو حس مي كردم.زيارت قشنگترين و عاشقترين روز خدا رو خونديم .و براي همه دعا كردم ........
اونقدر شمع روشن مي كنم تا روشني راه بشم . .
اونقدر اشك مي ريزم تا به فرات بريزم.
اونقدر ناله مي كنم تا به آسمون برسم .
اونقدر عاشق مي مونم تا شهيد عشق بشم
يا حق.
سلام
روايت است :
اولين روزي كه امام حسين (ع) روزه گرفتند همه اهل بيت در كنار سفره جمع شدند :
پيامبر اكرم (ص) رو به امام حسين فرمودند: حسين جان عزيزم روزه ات را باز كن .
امام حسين فرمودند : جايزه من چه خواهد بود؟
پيامبر فرمودند : نصف محبتم را به كساني كه تو را دوست دارند مي بخشم .
حضرت علي (ع) فرمودند : پسرم حسين جان بفرما.
باز امام فرمودند : جايزه من چه خواهد بود ؟
حضرت علي فرمودند :نصف عبادتهايم براي كساني كه عاشق تو هستند.
حضرت فاطمه (س) فرمودند :عزيز دلم افطار كن.
امام حسين پرسيدند : جايزه شما به من چيست؟
حضرت فرمودند: نصف عبادتهايم را به كساني ميبخشم كه بر تو گريه مي كنند.
امام حسن (ع) فرمودند : برادر جان روزه ات را باز كن.
و امام همان سوال را پرسيدند.
حضرت پاسخ داد ند :من تا همه گنهكاران را بر تو نبخشم به بهشت نخواهم رفت.
و در همين حال جبرئيل بر پيامبر نازل شد فرمود خدا ميفرمايد :
من از شماها مهربانتر هستيم و آنقدر آن كساني را كه عاشق تو هستند را به بهشت ميبرم تا تو راضي شوي ...
يا حق.
سلام
شهيد محمد ابراهيم همت
تولد:12 فروردين 1334
ورود به دانشسراي اصفهان :1352
اعزام به كردستان : خرداد 1359
ازدواج با ژيلا بديهيان ( متولد 1337) :دي 1360
شهادت :16 اسفند 1362
از پشت سر نگاهش كرد : وقتي گردنش را اين طور راست مي گرفت قدش بلند تر به نظر مي رسيد و چه سفت راه مي رفت با آن پوتين هاي گشاد كهنه ! همين حالا دلش تنگ شده بود .خواست برود دم ماشين اما حاجي سوار شد .از سوز هوا چادرش را تنگ تر به خودش پيچيد و چشمهايش را كه پر آب شده بود پاك كرد.خودش را دلداري داد : بر مي گردد مثل هميشه.آن قدر نماز مي خوانم و دعا مي كنم كه بر گردد.
........
يك شب نصف شب از خواب پريدم .احساس مي كردم طوفان شده.به خواهر كوچكترم گفتم : امشب طوفان بدي مي شود .خواهرم گفت : نه .اصلا باد نمي آيد. خوابيدم دوباره بيدار شدم گريه مي كردم. خواهرم پرسيد : چي شده ؟ گفتم : من از شب اول قبرم وحشت دارم . شب بعد خواب ديدم رفته ام جلوي آينه .ديدم موهاي سرم همه سفيد شده پير شده ام.صبحش بچه ها را برداشتم براي كاري رفتم اطراف اصفهان. خبر را داخل ميني بوس از راديو شنيدم.
داد زد ؟ناله كرد؟جيغ كشيد ؟نفهميد ! فقط چيزي از دلش كنده شد و در گلويش جوشيد .مصطفي زد زير گريه و همه خيره خيره نگاهش كردند .چند تا از زنهاي ميني بوس شانه هاي او را كه به اصرار مي خواست وسط جاده پياده شود گرفتند و نشاندند و او دوباره داد زد .اين بار اشك هم آمد گفت : نگه داريد ! مگر نشنيديد ؟ شوهرم شهيد شده .
شوهرم نبود .اصلا هيچ وقت در زندگي برايم حالت شوهر را نداشن .هميشه حس مي كردم رقيب من است و آخر هم زد و برد.
وقتي رفتيم سرد خانه باورم نمي شد .به همه مي گفتم من او را قسم داده بودم بدون ما نرود. هميشه با او شوخي مي كردم مي گفتم : اگر بدون ما بروي مي آيم گوشت را مي برم! بعد كشوي سرد خانه را مي كشند و مي بيني اصلا سري در كار نيست .ميبيني كسي كه آن همه برايت عزيز بوده همه چيز بوده ..
(بر گرفته از كتاب همت به روايت همسر).
حالا 20 سال مي گذرد .و ما هنوز همان آدمهاييم و او هنوز همان همت.از او فقط نام يك اتوبان مانده است و فيلمي كه براي امروز نمايش مي دهند و نه هيچ چيز ديگر.چرا؟
يا حق
سلام
سلام بر خالق گريه
سلام بر خون خدا
سلام بر صاحب محرم
سلام بر مصباح الهدي
سلام بر عشق خدا
سلام بر كربلا
سلام بر عاشورا
سلام بر محرم
بياييد روز اول محرم با هم دعا كنيم:
اي خداي منتقم !از نشتر عاشورا بر زخم سقيفه همچنان خون تازه مي جهد.و اين زخم كهنه جز به دست قدسي مهدي (عج) مرهم نمي پذيرد .پس مهدي جان بيا.
اي خداي عباس !تنها تويي كه مي تواني عشق را با جنگ آوري و ادب را با دلاوري در وجود كسي متجلي كني .ما را به دست ساقي ابوفاضل از اين فضايل سيراب كن.
اي خداي حر ! هر روز عاشوراست و هر زمين كربلا و انسان هر لحظه در معرض آزمايش و بلا .رو سفيدمان كن.
اي خداي سكينه ! به هنگامه ظهور مصيبت آرامش و سكينه اي عنايتمان كن كه درد و داغ و بلا را چون مهر و لطف و صفا بر جان خويش بپذيريم و زبان جز به مدح و شكر نگوييم.
اي خداي حسين ! هر چه زودتر راه سرزمين عشق را به روي عاشقان باز گردان.
يا حق.
سلام
اين موقع از سال که می رسه همه شروع می کنند به خونه تکونی.به شستشو.به نو شدن.
به تميزی .
می خوام امسال دو تا خونه رو پاک کنم.يکی خونه واقعی و يکی خونه دل.
وقتی جارو می زنم می گم خدايا همه شيطونها رو از خونه و دلم بيرون کن.
وقتی پنجره ها رو پاک می کنم می گم خدايا پنجره چشم من رو از بدی پاک کن.
وقتی گرد گيری می کنم می گم خدايا دلم رو از گرد و غبار غفلت تميز کن.
امسال قشنگتريم سالی بود که داشتم و سال ديگر هم همين طور خواهد بود.
هر جا اسم حسين بياد همينه.همه جا از خوبی و برکت پر می شه.
حالا که دلم آماده شد می رم به استقبال محرم.
يا حق
سلام
من حقيقت را پاره پاره بر روي خاك ديدم . من خورشيد را روي نيزه ديدم.عشق را در قتلگاه ديدم و سرخي خون را روي گنبد طلايي اش ديدم .آخر اين حسين كيست كه همه اين گونه عاشق و ديوونه اويند ؟تا پايم به سرزمين عشق نرسيده بود نمي دانستم عشق واقعي چيست و عاشق واقعي كيست ؟ پس از آن فهميدم كه خدا عاشق است و عشق او حسين است.
و حالا مي فهمم همه هستي ام حسين است يعني چه؟ و مستي به عشق حسين چه معنايي مي دهد .
در دلم طوفاني است وقتي پا به حرم مي گذارم .وقتي پايم را داخل حدم گذاشتم، همان جا كه بدنهاي بي سر .... همان جا كه به درياي خون بدل شده بود....همه دردهايم فراموش شد.سه بار گفتم : صلي الله عليك يا ابا عبد الله
دلم به وسعت دريا شده بود و همه خوبيها را در خود جا داده بود.آخر اين آقا با عظمتش دست همه دلهاي كوچك را مي گيرد.و آرام دست بر سرم كشيده بود و گرنه من كجا و كربلا كجا...
تشنه آب فراتم اي اجل مهلت بده
تا بگيرم در بغل قبر شهيد كربلا
حالا اين شعر به واقعيت تبديل شده بود و مثل خواب بود.من .. نه قلبم شروع كرد به طواف كعبه عشق.
يا حق
سلام
دلم گرفته.راه رو بستن.الهی بميرم برای تو که قرار بود بری.
نمی دونم قسمت چيه؟
من که خيلی دعا کردم.
می دونم که آقا خيلی دوستت داره و تو رو می خواد.
اما حکمتش رو نمی دونم.
منتظر می مونم.
يا حق
سلام
زمانی که به کربلا رسيدم ( عصر روز دوشنبه ۲۱ رمضان ساعت ۵) حافظ رو باز کردم و اين شعر اومد:
زان يار دلنوازم شکريست با شکايت
گر نکته دان عشقی بشنو تو اين حکايت
بی مزد و بود و منت هر خدمتی که کردم
يا رب مباد کس را مخدوم بی عنايت
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گويی ولی شناسان رفتند از ين ولايت
در زلف چون کمندتش ايدل مپيچ کانجا
سرها بريده بينی بی جرم و جنايت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی
جانا روا نباشد خون ريز را حمايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدايت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان وين راه بی نهايت
ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم
يک ساعتم بگنجان در سايه عنايت
اين راه را نهايت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بيش است در بدايت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبيب خوشتر کز مدعی رعايت
عشقت رسد به فرياد ار خود بسان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روايت
ياحق
